تبليغاتX
پارتیزان



خدايا ببين که اسطوره هاي شهادت چگونه حيات را به بازي گرفته اند

مرگ به اسارتشان در آورده است سرمست عشقند ،

عشق خدائي، ببين که با پرتاب آيه آيه وجودشان در بستر جاري زمان چگونه حيات را تفسير ميکند.

   خدايا سرودشان را شنيدي« انالله و انااليه راجعون» ، فريادشان را شنيدي

« نصرمن الله و فتح غريب» آوايشان را شنيدي « لااله الاالله » نجواشان را شنيدي ،

« فباي آلا ربکما تکذبان» زمزمه شان را شنيدي

« فقاتلو ائمة الکفر»  نامشان موحد، کتابشان قرآن ، پيامشان ايمان ، جرمشان قيام ،

 راهشان اسلام ، رهبرشان امام ، سلاحشان وحدت ، درسشان جهاد،  

سرمايه شان تقوي، مقصدشان شهادت ، معبودشان الله ، فرمانده شان روح الله .

         يارانمان ، يارانمان ، آري يارانمان را ربودند که تنها بوديم تنها تر شديم ،

مهاجران رفته اند و بي انصار شده ايم ،

          خدايا ، به ابرها بگو بگريند ، به کوهها بگو بشکافند؛

 به درياها بگو بخروشند ، به طوفانها بگو بشتابند ، به رودها بگو بنالند،

چشمه ها را بگو بجوشند، به آسمان بگو ببارد، بزمين بگو بگريد ، به خورشيد بگو نتابد ،

 به ماه بگو نيايد ، به ستاره گان بگو نمانند ،

به همه بگو اشک بريزند ، آري اشک بريزند ، اي جنگ ، اي دريا ، اي سرودها اي قله ها،

 اي رودها، اي چشمه ها ، اي دشتها، اي بيشه ها ، از چشم خود جاري کنيد سيرابها جاري کنيد، خونابه ها جاري کنيد.

         خدايا ، به درختها بگو که برگهايشان را فرو ريزند 

 به عقابها بگو که به سوگ يارانمان نشينند

به پرنده گان بگو پرهايشان را بخون شهيدان رنگين کنند ،

 به کبوتران بگو پيام خونرا به خطه ستم کشان برسانند .

         خدايا ، باز هم به فرشتگانت بگو که « اني اعلم ما لا تعلمون » فلسفه آفرينش را در

کربلاي خوزستان نشانشان ده .

         خدايا ، باز هم به فرشتگانت بگو که خليفه گانت را در زمين ببينند،

 آري «تقوي و عشق را و ايمان را » ايثار و جهد و تلاش و خون جوانان را « يکجا نشانشان ده » .

         خدايا ، به محمد (ص) بگو که پيروانش حماسه آفريدند ،

 به علي(ع) بگو که شيعيانش قيامت بپا کرده اند،

 به حسين(ع) بگو که خونش همچنان در رگها ميجوشد.

 بگو که از آن خونها که در دشت کربلا زمين ريخت سروها رویيد، ظالمان سروها را بريدند

 اما باز همه سروها رویيد،

بگو که آن خونها از « خرداد خون داد » تا « شهريور شهيد » بر ژاله شد ،

بگو که دستهاي عباس(ع) بر پيکر من آويخته است،

بگو که آن خونها به جانان ريخته است و بگو که قاتلان همچنان خونمان را مي ريزند اما ...

 باز هم لاله مي رويد .

         خدايا، ميداني که چه مي کشيم ، پنداري که چون شمع ذوب ميشويم ، آب ميشويم .

ما از مردن نمي هراسيم ، اما مي ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند ،

و اگر نسوزيم هم که  روشنائي مي رود و جاي خود را دوباره به شب مي سپارد،

چه بايد کرد از يک سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم،

 و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند ،

هم بايد امروز شهيد شويم فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد نشود.

عجب دردي ، چه ميشد امروز شهيد ميشديم و فردا زنده مي شديم تا دوباره شهيد شويم.

 آري همه ياران سوي مرگ رفتند ، در حاليکه نگران فردا بودند.

خدايا نکند وارثان خون اين شهيدان در راهشان گام نزنند.

خدايا ، نکند شيطانهاي کوچک با خون اينها"(شهيدان)" خان شوند ،

نکند جانمايه ها براي به مايه هاي دون سرمايه مقام شود ،

نکند ميوه درخت فداکاري اينها را صاحبان رياکاري بچينند،

نکند ثمره جنگ يارانمان به چنگ فرصت طلبها افتد، نکند خونين کفنان در غربت بميرند

تا قدرت طلبها کام گيرند .

           با شما هستم اي ابن الوقتها، انقلابيون بعد از انقلاب؛ سرمايه داران ، زراندوزان ، مستکبرين ،

فئودالها،خوانين؛ غربزدهها ، منورالفکران ،انحصارطلبها؛اسلام پناهان؛قشريون؛خمره هاي قدرت؛

ميوه چينها، راحت طلبها، زخم زبان زنها، منافقين ،التقاطيون؛

 اي کسانيکه تا ديروز نمي دانستيد که سياست را با (س) مي نويسند يا با (ص) ،

 اي جرياناتي که جز به خود و هواي نفس ، ديگران را نمي شناسيد، و همواره بر چسب مي زنيد ،

غيبت ميکنيد و شهيدان را متهم به کفر کرديد.

         خدايا ، آيا ميخواهند از خون شهيدان نردبان قدرت و پست و مقام براي خود بسازند،

نکند که ... نه ... نه. خدايا، هرگز ،

 اينها که گفتم کفر است؛ مگر ميشود خون حسينيان پايمال شود ، مگر ميشود علي اکبر و

 ابوالفضل و علي اصغر بميرند،"مگر شهيدان زنده نيستند"

 

نه، نه، هرگز، آنها همواره زنده اند، جاويدند، زيرا شهيدند و شهيد يعني حي حاضر ،

 

 ناظر و حضور در تمامي صحنه هاي حق و باطل.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388;ساعت 11:23;  توسط ابوشریف;  | 

اللهم الرزقنا توفیق الپارتی

وقتى آشپز مراعات حال برادران سنگین وزن- هیكل تداركاتى- را مى كرد و غذایشان را یك كم چربتر مى كشید، یا میوه درشت ترى برایشان مى گذاشت، هر كس این صحنه را مى دید، به تنهایى یا دسته جمعى و با صداى بلند و شمرده شمرده شروع مى كردند به گفتن: «اللهم الرزقنا توفیق الپارتى فى الدنیا و الاخره!» یعنى دارید پارتى بازى مى كنید حواستان جمع باشد.

آى كامك!پفك

دشمن عقبه جبهه مهران را زده بود، سینه كش ارتفاعات را بمباران كرده بود، از هر طرف صداى آه و ناله بچه ها به گوش مى رسید، دشت پر از شهید و مجروح و مصدوم بود، بیچاره امدادگران نمى دانستند به حرف چه كسى گوش كنند، و سراغ كدام یكى بروند، چون همه ظاهراً یك وضع داشتند، تا معاینه نمى شدند و از نزدیك به سراغشان نمى رفتى نمى توانستى یك نفر را بر دیگرى ترجیح بدهى، در همین زمان بالاى سر یكى از بچه هاى گردان رفتیم، كه وقتى سالم بود امان همه را بریده بود، محل زخم و جراحتش را باند پیچى كردم دیدم واقعاً دارد گریه مى كند، گفتم: تو كه طوریت نشده، بى خودى داد و فریاد راه  انداخته بودى كه چى؟ با همان حال و وضعى كه داشت گفت: من هم چیزى نگفتم، فقط یاد بچگیم افتاده بودم كه سر كوچه و محل خوراكى مى فروختم، براى همین داشتم مى گفتم:«آ...ى! كامك، پفك كه شما آمدید». خندیدم و گفتم:«تو موقع مردن هم دست بردار نیستى.»

اى كه دستت مى رسد كارى بكن 

گاهى مى شد آه در بساط نداشتیم، حتى قند براى چاى خوردن، شب پنیر، صبح پنیر، و ظهر هم خرما. صداى همه در آمده بود. دیگر حرفى نبود كه نثار شهردار و تداركاتچى نكنند. آنها هم در چنین شرایطى لام تا كام نمى گفتند، كه هوا پس بود. طبع شعر همه كه اندرون از طعام خالى داشتند گل كرده بود، از جمله ما: «اى كه دستت مى رسد كارى بكن.» و شهردار كه در حاضر جوابى چیزى از بقیه كم و كثر نداشت مى گفت: «دستم مى رسد جانم و لیكن نیست كار، چه كنم كف دست كه مو ندارد مو چین بنداز، اگر خودم را مى خورید بار بگذارم.»

آمده ام جبهه بلکه شهید بشوم

همه دور هم نشسته بودیم. یكى از بچه ها كه زیادى اهل حساب و كتاب بود و دلش مى خواست از كُنه هر چیزى سر در بیاورد گفت: «بچه ها بیایید ببینیم براى چه اومدیم جبهه.» و بچه ها كه سرشان درد مى كرد براى اینجور حرفها البته با حاضر جوابى ها و اشارات و كنایات خاص خودشان همه گفتند: «باشه.» از سمت راست نفر اول شروع كرد: «والله بى خرجى مونده بودم. سر سیاه زمستونى هم كه كار پیدا نمى شه گفتیم كى به كیه مى رویم جبهه و مى گیم براى خدا آمدیم بجنگیم.» بعد با این كه همه خنده شان گرفته بود او باورش شده بود و نمى دانم تندتند داشت چه چیزى را مى نوشت. نفر بعد با یك قیافه معصومانه اى گفت: «همه مى دونن كه منو به زور آوردن جبهه چون من غیر از این كه كف پام صافه و كفیل مادرم هستم و دریچه قلبم گشاد شده خیلى از دعوا مى ترسم، سر گذر هر وقت بچه ها با هم یكى به دو مى كردند من فشارم پایین مى آمد و غش مى كردم.» دوباره صداى خنده بچه ها بلند شد و جناب آقاى كاتب یك بویى برده بود از قضیه و مانند اول دیگر تندتند حرفهاى بچه ها را نمى نوشت. شكش وقتى به یقین تبدیل شد كه یكى از دوستان صمیمى اش گفت: «منم مانند بچه هاى دیگه، تو خونه كسى محلم نمى گذاشت، تحویلم نمى گرفت آمدم جبهه بلكه شهید بشوم و همه تحویلم بگیرن.»

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388;ساعت 20:24;  توسط ابوشریف;  | 

شهید محسن وزوایی فرمانده دلاور گردان حبیب بن مظاهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388;ساعت 10:58;  توسط ابوشریف;  | 

گفتم : چرا گلها در دل زمين مخفي شده اند ؟ گفت : براي اينكه ياد زمين هميشه خوشبو بماند . 

 گفتم : مرهم زخمهايم چيست ؟ گفت : درد و ترجمه زخمها صبوري است .                                 

گفتم : درد دارم . گفت : ني لبك حق تواست . 

گفتم : از غم هجران چه كنم ؟ گفت : بسوز !   وچاره اش را كه خواستم ، گفت : بساز .  

 گفتم: كرخه را يادت هست ؟ گفت : يادقبرهاي كنده در آن بخير .  گفتم : نخلهاي كارون را يادت هست چه زيبا بودند ؟ گفت : عاشوراهايش زيباتر بودند .

گفتم : طلائيه يادت هست ؟ گفت : با شقايق هاي پنهانش آشنايم. گفتم : سه راه شهادت ...؟ ناله اي زد و گفت : آنجا ميعادگاه هر عاشقي بود كه با خداي خودش وعده شهادت مي گذاشت ، آنجا نقطه وصل آسمان به زمين بود . در آنجا بود كه ما همت را بدرقه كرديم .

گفتم : دلم براي شلمچه تنگ است . گفت : ياد ستاره هاي آسمانش بخير ، ياد شقايق هاي ميدانهاي مين اش ، ياد خرازي بخير ، ياد كربلاي ۵ بخير و ياد نداي يا زهرا بخير .   

گفتم : فكه ... گفت : اي خوشا آنانكه رمل هاي گرم سجاده عروجشان شد . گفت : مي داني بسيجي سر جداست يعني چه ؟

ومن در آن لحظه احساس كردم اي كاش به اندازه سنگريزه هاي خاكريزها  معناي پيكر بدون سر را مي فهميدم و درك مي كردم كه بسيجي هميشه سر جداست .  گفت : يادت نرود به هر شهيدي كه رسيدي يادي از عشق و ايمان كن و يادت نرود كه" حيثيت انقلاب از خون شهداست " چفيه اش را بوييد و گفت : بوي زخمهاي تازه يك همرزم را مي دهد كه با هر تپش آن ، فريادي از خون مي زد .

من آن موقع احساس كردم بوي ياسهاي سفيد همه جارا پر كرده است . او از لحظه سرخ پر كشيدن يك گردان در وسط ميدان مين گفت و  من لحظه سبز عروج را بياد آوردم . از دستهاي خونيني گفت كه هنوز از پيكر جدا بودند و من به ياد بالهاي پروازي افتادم كه تا قافله عشق پرگشودند .

او از سكوت شبهاي حمله گفت ومن ياد آخرين فرياد شهيدي افتادم كه مي گفت : جانم فداي رهبرم . برايم از مرام شقايقها گفت ، از ايثار گلهاي ياس . گفت : مي داني چرا با لاله ها بيعت مي كنيم ؟ ... براي اين است كه از آلاله ها حمايت كنيم .

او رفت ومن فرياد زدم : گفتم : كجا ؟

گفتا : به خون

گفتم كه : كي ؟

گفتا : كنون

گفتم : چرا ؟

گفتا : جنون

گفتم : نرو !

خنديد و رفت          خنديد ورفت        خنديد و رفت          خنديد ورفت         خنديد ورفت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388;ساعت 11:57;  توسط ابوشریف;  | 

مجری توانمند کشور که به علت حمایت از دکتر احمدی نژاد در ایام انتخابات، گناهی نابخشودنی را مرتکب شد! همچنان مورد غضب رسانه های اصلاح طلب قرار دارد.

در همین زمینه مهدی سلیمانی یکی از خوانندگان سایت جهان در مطلب ارسالی خود آورده است:

 فرزاد جمشیدی که  به مرغ سحر رمضان معروف است، پس از اجرای همایش میلیونی حامیان محمود احمدی نژاد در انتخابات گذشته به یکباره با واژه ها و تیترهای رسانه های اصلاح طلب مانند مجری متملق، سهم خواه، و... مواجه شد.

این رسانه ها که سعی می کردند حمایت چهره های مطرح کشور از دکتر احمدی نژاد را در ایام انتخابات به دلیل سهم خواهی و حضور در مناصب دولتی وانمود کنند، فرزاد جمشیدی را هم از این امر مستثنی نکردند و او را پیشاپیش سخنگوی دولت دهم معرفی کردند.

 بررسی مواضع جریان انحرافی نظام که تبلور آن در رسانه هایشان جلوه دارد، در شرایط فعلی که فضای احساسی ایام انتخابات جای خود را به فضای عقلانی و منطقی داده است به شناخت بیشتر ماهیت این جریان کمک می کند.

این رسانه ها که حمایت چهره های ورزشی و سینمایی از کاندیدای خود را با آب و تاب گسترده ای نگارش می کردند، در مقابل حمایتهای چهره های محبوب و مشهور را از کاندیدای رقیب،  با بدترین واژه ها و تهمت ها همراه می ساختند.

هنگامی که شدیدترین اهانتها توسط چهره های سیاسی و هنرمندان به رئیس جمهور کشور صورت می گرفت، این رسانه ها آن را ناشی از بیان احساسات مردم می دانستند اما در مقابل حمایتهای افراد از رقیب خود را ناشی از تملق و چابلوسی ارزیابی می کردند.

 خاطرم هست که در همایش حامیان مهندس موسوی در ورزشگاه آزادی که با حضور آقای خاتمی و خانم رهنورد همراه بود برخی چهره های سیاسی و هنری نظیر فائزه هاشمی، محمد نعیمی پور، کامبوزیا پرتوی، حمید فرخ نژاد و جواد یحیوی که اجرای برنامه را برعهده داشت،  با هتاکی و جملات سخیف کلکسیونی از اهانت به رئیس جمهور قانونی کشور را رقم زدند و فردای آن روز با ذکر این اسامی در روزنامه ها و سایتهای خود حمایت گسترده چهره هایی سینمایی از کاندیدایشان را تیتر کردند.

اما هنگامی که چند روز بعد کلیپ این برنامه موهن در مصلی تهران و در جمع میلیونی حامیان احمدی نژاد پخش می شد، واکنش مجری این برنامه که سوابق و مطالعات وی مانع از آن بود که به مقابله به مثل بپردازد برایم بسیار تاثیر گذار بود.

در کلیپ پخش شده یکی از هنرمندان مهمان همایش تبلیغاتی مهندس موسوی، با اشاره به دکتر احمدی نژاد می گفت:
"4 سال احساس حقارت کردم. 4 سال با هر سفر رئیس جمهور از روستا گرفته تا سفرهای خارجی احساس حقارت کردم. 4 سال با هر پشت تریبون قرارگرفتنی احساس حقارت و کوچکی کردم. از همه دردناک تر دروغ گویی بود. 4 سال همه چیز پشت دروغگویی پنهان شد. 4 سال یک انسان کوتوله مرا کوتوله کرد." 

اما  فرزاد جمشيدي مجري مودب و خوشنام این همایش که شهرتش را به دلیل فن بیان خود و اجرای برنامه های معنوی و مذهبی کسب کرده بود و نه بر خلاف هم کسوتش با بلوتوث های حضورش در پارتی های غیر اخلاقی! در واکنش به این اهانتها از حاضرين خواست تا همه كساني را كه به محمود احمدي‌نژاد توهين کردند، تشويق كنند. 

آیا اینگونه اقدامات اخلاقی مجری ادیب کشور، که این روزها مهمان سفره های سحر روزه داران است، با این تهمت ها باید پاسخ داده شود...
 
و در آخر اینکه:
خدایا! مرا در این ماه به واسطه ارتکاب عصیانت خوار مساز و به ضرب تازیانه قهرت کیفر مکن و از موجبات خشم و غضبت دور گردان ، به حق احسان و الطافى كه نسبت به بندگان دارى، ای منتهی آرزوی مشتاقان . 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388;ساعت 13:50;  توسط ابوشریف;  |