
سردار شهيد محسن دين شعاری معاون تخریب لشکر همیشه پیروز ۲۷ محمد رسول الله (ص)
در يکي از روزهاي زيباي سال 1338 در جمع گرم و صميمي خانواده دينشعاري به دنيا آمد، روزهاي پرنشاط کودکي را زير سايه تعاليم پدر و مادر گرامي و در پناه تعاليم دين اسلام گذراند.او از همان اوايل نوجواني علاقه عجيبي به اهلبيت (ع) داشت و در 13 يا 14 سالگي بود که هيئتي به نام شهداي کربلا تأسيس نمود و خود به تنهايي مسئوليت آن را بر عهده گرفت.با شروع امواج خروشان انقلاب به صف مجاهدين راه حق پيوست و همواره در تظاهراتهاي سال 1357 حضوري فعال داشت در همان ايام به همراه برادرش به خدمت در پزشکي قانوني پرداخت و مدت 6 ماه به صورت شبانهروزي در کار جابجايي و تحويل اجساد مطهر شهدا شرکت داشت محسن جزء اولين سربازاني بود که به فرمان امام خميني (ره) به پادگانها برگشتند و خودشان را معرفي کردند او همواره فريضه مقدس امر به معروف و نهي از منکر را انجام ميداد و براي سربازان پادگان به خصوص آنهايي که در انجام فرائض تعلل ميکردند برنامه شناخت ايدئولوژي گذاشته بود.او حدود 5/1 سال در سالهاي 57 و 1358 خدمت مقدس سربازي را انجام داد و پس از آن در سال 1360 به خيل سبزپوشان سپاهي پيوست. با شروع جنگ تحميلي عاشقانه به جبهههاي نبرد شتافت و به عنوان مسئول گردان تخريب لشگر27 محمدرسولالله (ص) مشغول به خدمت شد و در سال 1363 به سفر حج رفت.در عملياتهاي طريقالقدس و کربلاي1 يادآور دلاوريها و رشادتهاي خالصانه او در راه دفاع از ميهن است زمانيکه قرار بود براي بار دوم به سفر حج مشرف شود و به خاطر مسئوليتهايي که در جبهه داشت از تشرف به حج منصرف شد اما در همان سال در روز پانزدهم مردادماه سال 1366 درست مصادف با روز عيد قربان به مسلخ عشق رفت و اسماعيلوار جان خويش را در حين خنثيسازي مين ضد تانک در قربانگاه سردشت فداي معبود ساخت و نام خويش را براي هميشه در قلب تاريخ زنده نگه داشت مزار مطهر او در قطعه 29 بهشتزهراي تهران قرار دارد.

وصيتنامه : بسم رب الشهدا و الصديقين السلام عليک يا اباعبدالله و عليالارواح التي حلت بفنائک عليک مني سلامالله ابداً ما بقيت و بقياليل و النهار و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتکم، السلام علي الحسين و علي عليبنالحسين و ....... با سلام و درود به رهبر کبير انقلاب اسلامي ايران و تمامي شهداي اسلام و امت شهيدپرور ايران و با سلام به خانواده محترم و درود و رحمت به روح پدر و مادرم. شهادت يعني انتقال يافتن از زندگي مادي به زندگي معنوي و الهي و شهادت در مکتب اسلام يک مسأله انتخابي است که انسان کامل با تمام آگاهي آن را انتخاب ميکند و با شهادت خويش شمع راه انسانهاي پاک و نوراني ميشود و من با انتخاب آگاهانه راه شهيدان را تا رسيدن به ساحل سعادت ادامه خواهم داد. نظر به اينکه اگر لياقت شهادت داشته باشم بنابراين من راهم را انتخاب کردم اميدوارم که شما هم دست خط مرا (ولايت فقيه و برگزيدن راه شهادت) را انتخاب کنيد.برادران در زماني که اسلام در خطر است همانطوريکه امام عزيز قلب تپنده امت فرمود : به کسانيکه توانايي داشته باشند واجب ميشود که براي پاسداري از حريم اسلام و قرآن به مقابله با دشمن برخيزند و مواظب باشيد که اين جنايتکاران هر روز براي نابودي جمهوري اسلامي ايران نقشه ميکشند اما شما همانطوريکه تا به حال نقشه آنها را با اتکال به الله نقش بر آب کرديد حالا هم هوشيار باشيد که انشاالله کاري از دستشان ساخته نيست اما نگذاريد ريشه بگيرند و چند جمله از جملات گهربار امام امت و مسئولين کشور که ميفرمايند بايد فراموش نکنيم که در جنگ با آمريکا هستيم و ما متکي به خدا هستيم و با اتکال به خدا از هيچ ابرقدرتي ترسي نداريم و ما مثل امام حسين (ع) در جنگ وارد شويم و مثل حسين (ع) بايد به شهادت برسيم و تا آنجايي در خاک عراق پيش ميرويم که خواستههايمان را بگيريم و هرگز زير بار ذلت نخواهيم رفت. هيهات من الذله. در آخر از رزمندگان ميخواهم که جبهه را گرم نگاه داشته و گوش به فرمان رهبر و تا آخرين نفس استقامت کنيد که الان استقامت لازم است. در آخر وصاياي شخصي من..... وسايل ارتباط نظامي من از قبيل لباس و غيره را بعد از شهادتم کسي که از خانواده به منطقه ميروم استفاده کند در غير اين صورت به مراکز سپاه تحويل دهيد مقدار پولي هست براي کفن و دفن که انشاالله لازم نميشود چون آرزويم اين است که در صحنه نبرد تکه تکه شوم تا در روز قيامت در پيش سالار شهيدان اباعبدالله و ساير شهدا سرافکنده نباشم..... درمراسم عزاداري من روضه بيبي حضرت زهرا (س) خوانده شود چون من از داشتن مادر و پدر محروم بودهام در آخر از همه خواهران و برادران و آشنايان ميخواهم که اگر از من بدي ديدهاند حلال کنند برادران از استغفار و دعا دور نشويد (دعاي کميل و نماز جمعه) که بهترين درمان براي تمکين دردها است..... امام را تنها نگذاريد که او حسين زمان است و هرکس او را تنها گذاشته امام زمان را تنها گذاشته است .
برای دیدن عکس های بیشتر به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب...

• مادر خواب سه تا ماهى را دیده بود؛ سه تا ماهى كه توى یك رودخانه، مىرفتهاند به سمت دریا. مىگفت: یكى از اون ماهىها، روى كمرش یك هلال ماه داشت، اصلاً انگار خود ماه بود، چون كه نور زیبا و خیرهكنندهاى ازش به طرف آسمون پاشیده مىشد. مادر وقتى خوابش را تعریف مىكرد، حال و هواى خاصى داشت. خیره شده بود به یك نقطه نامعلوم.
مىگفت: هزاران هزار ماهىِ دیگه توى اون رودخونه بودند كه با اون دو تا ماهى، دنبال این ماهى نورانى مىرفتند؛ یعنى اون ماهى، تمام ماهىها رو داشت هدایت مىكرد به سمت دریا.
مادر گفت: محسن! مىدونم كه اون سه تا ماهى، تو و دو تا برادرت بودین، ولى نمىدونم اون ماهى نورانیه كدوم یكىتون بود. آن وقتها احمد چهار سالش بود. بعدها توى جنگ، وقتى احمد فرمانده لشكر شده بود، مادر گاهى یاد خوابش مىافتاد. مىگفت: اون ماهى نورانى، احمدم بود!

• همراه سردار رفته بودیم اصفهان، مأموریت. موقع برگشتن، بردمان تختفولاد. به گلزار شهدا كه رسیدیم، گفت: بچهها، دوست دارین، درى از درهاى بهشت رو به شما نشون بدم. گفتیم: چى از این بهتر، سردار! كفشهایش را درآورد، وارد گلزار شد. یكراست بردمان سر مزار شهید حسین خرازى. گفت، با یقین گفت: از این قبر مطهر، درى به بهشت باز مىشه. نشستیم. موقع فاتحهخواندن، حال و هواى سردار تماشایى بود. توى آن لحظهها، هیچ كدام از ما نمىدانستیم كه این حال و هوا، حال و هواى پرواز است؛ به ده روز نكشید كه خبر آسمانىشدن خودش را هم شنیدیم. وصیت كرده بود كه حتماً كنار شهید خرازى دفنش كنند. دفنش هم كردند. تازه آن روز فهمیدیم كه بنا بوده از این جا، در دیگرى هم به بهشت باز بشود!
• ارادت خاصى به حضرت صدیقه طاهره(سلاماللَّهعلیها)داشت. به نام حضرت، مجلس روضه زیاد مىگرفت. چند تا مسجد و فاطمیه هم به نام و یاد بىبى ساخت. توى مجالس روضه، هر بار كه ذكرى از مصیبتهاى حضرت مىرفت، چنان بىتاب مىشد كه قطرات اشك پهناى صورتش را مىگرفت و بر زمین مىریخت.
خدا رحمت كند شهید محسن اسدى را. محافظ حاجى بود و همیشه همراه حاجى بود. براى ضبط صحبتهاى سردار، همیشه یك واكمن همراه خودش داشت. چند لحظه قبل از سقوط هواپیما، همان واكمن را روشن مىكند و چند جمله راجع به اوضاع و احوال خودشان مىگوید.
درست در لحظههاى سقوط، صداى خونسرد و رساى حاجى بلند مىشود كه مىگوید: صلوات بفرست. همه صلوات مىفرستند. آخرین ذكرى كه از حاجى و دیگران در لحظه سقوط شنیده مىشود، ذكر مقدس«یافاطمهزهرا»(س)ست.
گفت: آقاى امینى جایگاه من توى سپاه چیه؟
سؤال عجیب و غریبى بود! ولى مىدانستم بدون حكمت نیست. گفتم: شما فرمانده نیروى هوایى سپاه هستید سردار.
به صندلىاش اشاره كرد. گفت: آقاى امینى، شما ممكنه هیچ وقت به این موقعیتى كه من الآن دارم، نرسى؛ ولى من كه رسیدم، به شما مىگم كه این جا خبرى نیست!
آن وقتها محل خدمت من، لشكر هشت نجف اشرف بود. با نیروهاى سرباز زیاد سر و كار داشتم. سردار ادامه داد و گفت: اگر توى پادگانت، دو تا سرباز رو نمازخون و قرآنخون كردى امینى، این برات مىمونه؛ از این پستها و درجهها چیزى در نمىآد!
• آخرین جلسهاى كه سردار گذاشت، جلسه فرهنگى بود؛ یك روز قبل از شهادتش. جلسه از ظهر شروع شد. من كنار سردار ایستاده بودم. بنا بود چند تا كلیپ تا پایان جلسه بگذارم. موضوع جلسه، نحوههاى پشتیبانى كاروانهاى راهیان نور بود.

قبل از اینكه جلسه شروع بشود، یك كلیپ چند دقیقهاى از شهید خرازى گذاشتم. سردار، همین كه چشمش به چهره نورانى و زیباى شهید خرازى افتاد، آهى از ته دل كشید.
توى آن جلسه، سردار طرحهایى مىداد و حرفهایى مىزد كه تا حالا براى حمایت از كاروانهاى راهیان نور سابقه نداشت. همین نشان مىداد كه چه دیدگاه بالایى نسبت به كارهاى فرهنگى دارد؛ به خلاف بعضى حرفهایى كه دربارهاش مىزدند. جلسه تا غروب طول كشید. غروب سردار آستینهاش را زد بالا كه برود وضو بگیرد. یادم افتاد فیلمى از اوایل براى او آوردهام. فیلم مربوط مىشد به جبهه فیاضیه كه حاج احمد به همراه چند نفر دیگر در آن بودند. بیشترشان شهید شده بودند. سردار وقتى موضوع را فهمید، مشتاق شد فیلم را ببیند. دید هم. باز وقتى چشمش به چهره شهدا افتاد، از ته دل آه كشید.
فردا وقتى خبر شهادت سردار را شنیدم، تازه فهمیدم آن آه، آهِ تمنّا بوده است؛ تمنّاى شهادت!
• از صحبتش فهمیدم راننده تانكر نفتكش است. داشت براى صاحب مغازه درد دل مىكرد. از ناامنىهاى سیستان و بلوچستان مىگفت. تا آمدم خریدم را بكنم، طرف لا به لاى صحبتش گفت: اگر این احمد كاظمى رو پیدا كنم، مىرم بهاش التماس مىكنم كه یه مدتى هم بیاد طرف زابل و زاهدان. بىاختیار برگشتم به صورت طرف دقیق شدم. حاجى آن وقتها هنوز فرمانده لشكر نجف اشرف بود، فرمانده قرارگاه حمزه سیّدالشّهدا(ع) هم بود. من هم یكى از نیروهاى تحت امرش بودم. به آن بنده خدا گفتم: مگه شما حاج احمد رو مىشناسى؟ گفت: از نزدیك كه نه، ولى مىدونم خیلى آدم باحالیه!
پرسیدم: چطور؟
گفت: من یه مدت كارم توى كردستان بود، با اینكه هیچ وقت شبها توى كردستان رانندگى نمىكردم، ولى نشده بود كه هر چند وقت یك بار گرفتار گروهكهاى ضدانقلاب نشم؛ ماشینم رو مىبردن توى بیراههها، سوختش رو خالى مىكردن و بعد ولم مىكردن. مكث كرد. ادامه داد: ولى احمد كاظمى كه اومد اونجا، طورى امنیت به وجود آورد كه دیگه نصفشبها هم توى جادهها رانندگى مىكردم و هیچ اتفاقى برام نمىافتاد.
آخر صحبتش گفت: حالا كارم افتاده سیستان و بلوچستان. همون بدبختىها رو از دست اشرار اونجا هم داریم مىكشیم و هیچ كى هم نیست كه جلوى اون نامردا قد علم كنه.
• رفته بودیم سریلانكا، سال هفتاد. احمد هم همراهمان بود. چند تا از فرماندهان نظامى و مسؤولین سریلانكا آمده بودند استقبالمان. افراد را من به آنها معرفى مىكردم. موقع معرفى احمد گفتم: ایشان فاتح خرمشهر بوده.

چهار، پنج روز آنجا بودیم. آنها احمد را ول نمىكردند. احمد به عنوان یك فرمانده بااقتدار در نظرشان جلوه كرده بود. هر چه مىگفت، تندتند مىنوشتند. احمد راجع به بحثهاى نظامى زیاد صحبت كرد، ولى راجع به كارى كه خودش در عملیات فتح خرمشهر كرد، چیزى نگفت. نه آنجا، نه هیچ جاى دیگر. هیچ وقت نشد كه لام تا كام درباره خدماتى كه زمان جنگ یا قبل و بعد آن كرده، حرفى بزند. خدا رحمتش كند؛ دقیقاً روحیه حسین خرازى و امثال آن خدابیامرز را داشت. حسین هم یكى از دو فاتح خرمشهر بود، ولى هیچ وقت راجع به آن، در هیچ كجا صحبت نكرد.
• چند بار ساواك دستگیرش كرد. یك بار، بدجورى شكنجهاش داده بودند. روزى كه آزادش كردند، وقتى مىخواست برود حمام، دیدم زیرپیراهنش پر
از لكههاى خشكشده خون است. اثر تازیانههاى زیادى روى پشتش بود. بعداً فهمیدم بینىاش را هم شكستهاند. خودش یك كلام راجع به بلاهایى كه سرش درآورده بودند، چیزى نگفت. هر چه مادر مىگفت: این از خدا بىخبرا چى به روز تو آوردن؟ مىگفت: هیچى مادر!
بینىاش را هم از خونهاى لختهشدهاى كه هر روز صبح روى بالشش مىدیدیم، فهمیدیم شكسته. خودش مىگفت: این خونا مال اینه كه توى زندان سرما خوردم!
اثرات آن شكستگى بینى، تا آخر عمر همراهش بود. با اینكه یك بار هم عملش كرد، ولى باز هم از تبعاتى مثل تنگىنفس رنج مىبرد.
با اینكه احمد كاظمى در دوم اردیبهشت 1338 در شهر نجفآباد به دنیا آمد و در نوزدهم دىماه 1384 مصادف با روز عرفه ، در حوالى ارومیه از دار دنیا پر كشید؛ اما او در هیچ ظرف زمانى و مكانى نخواهد گنجید! گویى در دوران حیات دنیایى خود هم، به عالم لامكان و لازمان تعلق داشت. شخصیت او بسیار عظیمتر و فراتر از زمان و مكان خودش بود و به اقرار بسیارى از دوستان و همرزمانش؛ خیلىها به گرد پاى او هم نمىرسیدند.

شهید سید مجتبی هاشمی در سال 1319 در محله شاهپور تهران (وحدت اسلامی فعلی) دیده به جهان گشود. او فرزند سوم خانواده ای مذهبی و متوسط بود که عشق به اهل بیت و علمای اسلام در فضای آن موج می زد.

بچه های این منطقه اشخاصی نبودند که به راحتی قابل مهار باشند و حقیقتاً سازماندهی آنها بعید به نظر می رسید. هر کدام برای خود مرعی بودند، در آن شر و شور انقلاب هم که قدرتی نبود تا اینها را مجاب کند برای شکل پیدا کردن، اما سید مجتبی با آن روح بلند و اعتباری که بین خاص و عام آن محل داشت، با سرعت و موقعیت کامل این بچه ها را دور هم جمع کرد و اینها که همه از سید مجتبی حساب می بردند و حرفش را می خواندند و به این ترتیب یکی از قویترین کمیته های تهران را تشکیل داد و با دستگیری و مجازات عده زیادی از فراریها و ایجاد نظم در آن منطقه متشنج، خدمت بزرگی به انقلاب کرد.
با شروع غائله کردستان، شهید هاشمی به همراه عده ای از افراد کمیته منطقه 9 در پی فرمان بسیج عمومی حضرت امام عازم غرب کشور شد و در آزادی و پاکسازی آن منطقه شرکت نمود. هنوز چند روز از آغاز تجاوز عراق به خاک کشورمان نگذشته بود که سید مجتبی، به همراه عده ای از دوستان و همرزمانش به صورت داوطلبانه و مستقل عازم جنوب کشور شد و در مدرسه فداییان اسلام، واقع در شهر آبادان مستقر شد و بدین ترتیب اولین نیروی انتظامی نا منظم برای مقابله با تهاجمان بعثیون در آبادان و خرمشهر بوجود آمد که به گروه فداییان اسلام معروف شد. و سرانجام منافقان كوردل كه نميتوانستند شاهد تلاش شبانهروزي شهيد هاشمي در پشتيباني رزمندگان اسلام باشند، سرانجام در آستانه ماه مبارك رمضان سال 64 او را با زبان روزه در مغازه لباس فروشياش از پشت سر آماج گلوله هاي خود قرار داده و به شهادت رساندند.
ادامه مطلب...
|
همت انگار از ازل نام اتوبان بوده است |
|
بردن نام بزرگش سهل و آسان بوده است |
|
اصلا امروز همت انگار آن دلاور نیست که .. |
|
خواب اهل ظلم از نامش پریشان بوده است |
|
همت ما کم شده ، همت و گر نه همت است |
|
روزگاری را میان خلق مهمان بوده است |
|
شهرمان در زیر دین نام اهل همت است |
|
کوچه ها مان رنگ با خون شهیدان بوده است |
|
حزب ها باید ز جیب خویشتن احسان کنند .. ! |
|
خون اینان در مصاف عشق احسان بوده است |
|
الغرض اینقدر دنیا دور خود گردیده که |
|
همت انگار از ازل نام اتوبان بوده است .. |

خدايا ببين که اسطوره هاي شهادت چگونه حيات را به بازي گرفته اند
مرگ به اسارتشان در آورده است سرمست عشقند ،
عشق خدائي، ببين که با پرتاب آيه آيه وجودشان در بستر جاري زمان چگونه حيات را تفسير ميکند.
خدايا سرودشان را شنيدي« انالله و انااليه راجعون» ، فريادشان را شنيدي
« نصرمن الله و فتح غريب» آوايشان را شنيدي « لااله الاالله » نجواشان را شنيدي ،
« فباي آلا ربکما تکذبان» زمزمه شان را شنيدي
« فقاتلو ائمة الکفر» نامشان موحد، کتابشان قرآن ، پيامشان ايمان ، جرمشان قيام ،
راهشان اسلام ، رهبرشان امام ، سلاحشان وحدت ، درسشان جهاد،
سرمايه شان تقوي، مقصدشان شهادت ، معبودشان الله ، فرمانده شان روح الله .
يارانمان ، يارانمان ، آري يارانمان را ربودند که تنها بوديم تنها تر شديم ،
مهاجران رفته اند و بي انصار شده ايم ،
خدايا ، به ابرها بگو بگريند ، به کوهها بگو بشکافند؛
به درياها بگو بخروشند ، به طوفانها بگو بشتابند ، به رودها بگو بنالند،
چشمه ها را بگو بجوشند، به آسمان بگو ببارد، بزمين بگو بگريد ، به خورشيد بگو نتابد ،
به ماه بگو نيايد ، به ستاره گان بگو نمانند ،
به همه بگو اشک بريزند ، آري اشک بريزند ، اي جنگ ، اي دريا ، اي سرودها اي قله ها،
اي رودها، اي چشمه ها ، اي دشتها، اي بيشه ها ، از چشم خود جاري کنيد سيرابها جاري کنيد، خونابه ها جاري کنيد.
خدايا ، به درختها بگو که برگهايشان را فرو ريزند
به عقابها بگو که به سوگ يارانمان نشينند
به پرنده گان بگو پرهايشان را بخون شهيدان رنگين کنند ،
به کبوتران بگو پيام خونرا به خطه ستم کشان برسانند .
خدايا ، باز هم به فرشتگانت بگو که « اني اعلم ما لا تعلمون » فلسفه آفرينش را در
کربلاي خوزستان نشانشان ده .
خدايا ، باز هم به فرشتگانت بگو که خليفه گانت را در زمين ببينند،
آري «تقوي و عشق را و ايمان را » ايثار و جهد و تلاش و خون جوانان را « يکجا نشانشان ده » .
خدايا ، به محمد (ص) بگو که پيروانش حماسه آفريدند ،
به علي(ع) بگو که شيعيانش قيامت بپا کرده اند،
به حسين(ع) بگو که خونش همچنان در رگها ميجوشد.
بگو که از آن خونها که در دشت کربلا زمين ريخت سروها رویيد، ظالمان سروها را بريدند
اما باز همه سروها رویيد،
بگو که آن خونها از « خرداد خون داد » تا « شهريور شهيد » بر ژاله شد ،
بگو که دستهاي عباس(ع) بر پيکر من آويخته است،
بگو که آن خونها به جانان ريخته است و بگو که قاتلان همچنان خونمان را مي ريزند اما ...
باز هم لاله مي رويد .
خدايا، ميداني که چه مي کشيم ، پنداري که چون شمع ذوب ميشويم ، آب ميشويم .
ما از مردن نمي هراسيم ، اما مي ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند ،
و اگر نسوزيم هم که روشنائي مي رود و جاي خود را دوباره به شب مي سپارد،
چه بايد کرد از يک سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم،
و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند ،
هم بايد امروز شهيد شويم فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد نشود.
عجب دردي ، چه ميشد امروز شهيد ميشديم و فردا زنده مي شديم تا دوباره شهيد شويم.
آري همه ياران سوي مرگ رفتند ، در حاليکه نگران فردا بودند.
خدايا نکند وارثان خون اين شهيدان در راهشان گام نزنند.
خدايا ، نکند شيطانهاي کوچک با خون اينها"(شهيدان)" خان شوند ،
نکند جانمايه ها براي به مايه هاي دون سرمايه مقام شود ،
نکند ميوه درخت فداکاري اينها را صاحبان رياکاري بچينند،
نکند ثمره جنگ يارانمان به چنگ فرصت طلبها افتد، نکند خونين کفنان در غربت بميرند
تا قدرت طلبها کام گيرند .
با شما هستم اي ابن الوقتها، انقلابيون بعد از انقلاب؛ سرمايه داران ، زراندوزان ، مستکبرين ،
فئودالها،خوانين؛ غربزدهها ، منورالفکران ،انحصارطلبها؛اسلام پناهان؛قشريون؛خمره هاي قدرت؛
ميوه چينها، راحت طلبها، زخم زبان زنها، منافقين ،التقاطيون؛
اي کسانيکه تا ديروز نمي دانستيد که سياست را با (س) مي نويسند يا با (ص) ،
اي جرياناتي که جز به خود و هواي نفس ، ديگران را نمي شناسيد، و همواره بر چسب مي زنيد ،
غيبت ميکنيد و شهيدان را متهم به کفر کرديد.
خدايا ، آيا ميخواهند از خون شهيدان نردبان قدرت و پست و مقام براي خود بسازند،
نکند که ... نه ... نه. خدايا، هرگز ،
اينها که گفتم کفر است؛ مگر ميشود خون حسينيان پايمال شود ، مگر ميشود علي اکبر و
ابوالفضل و علي اصغر بميرند،"مگر شهيدان زنده نيستند"
نه، نه، هرگز، آنها همواره زنده اند، جاويدند، زيرا شهيدند و شهيد يعني حي حاضر ،
ناظر و حضور در تمامي صحنه هاي حق و باطل.


